kiss (17).jpg

بچه که بودم...

مدام دستم را از دستان نگرانی که مرافبم بود رها می کردم...

و آرزو می کردم یکبار هم که شده...

تنها از خیابان زندگی رد شوم...

حالا که دیگر نمی شود بچه بود...

و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی...

هر چه وسط زندگی سر به هوا می دوم...

هیچکس حاضر نمی شود دستم را بگیرد...

و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد...