بچه که بودم...
مدام دستم را از دستان نگرانی که مرافبم بود رها می کردم...
و آرزو می کردم یکبار هم که شده...
تنها از خیابان زندگی رد شوم...
حالا که دیگر نمی شود بچه بود...
و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی...
هر چه وسط زندگی سر به هوا می دوم...
هیچکس حاضر نمی شود دستم را بگیرد...
و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد...
+ نوشته شده در ساعت توسط نگاه
|