نمی دانم چرا از درون می سوزم انگار آتشی بر جانم افتاده
نمی دانم این رازها تا کجا ادامه دارد !
نمی دانم چرا شایدها تمام نمی شود !
چشمانم مانده به کور سوی از نور
ای دیدگانم رخت بربندید که نوری نیست
نمی خواستم در این تنگاتنگها گم شوم
نمی خواستم در امید هیچ بسوزم !
ای یاد تو هم باما سازگار نبوده ای
آن وقت که باید می بودی نبودی
آن وقت که نباید باشی بودی
+ نوشته شده در ساعت توسط نگاه
|