باران می بارد.... تو نیستی

تا باهم زیر بک چتر پنهان شویم

و قطره های باران را بهانه کنیم

برای آغوشهای ممنوعمان ...

آفتاب می شویم .... تو نیستی

تا دنباله سایه بانی بگردیم

و بهانه ای داشته باشیم

برای ذخیره شدن های بی دلیل ...

باد می وزد و تو نیستی....

تا شالم را مرتب کنی

و گیسوانم را به یک سو بزنی

دلم را با تماس ملایم سر انگشتانت بلرزانی....

برف می آید .... تو نیستی

ومن دیگا عادت کرده ام

که دستهایم را در جیب پالتویم پنهان کنم

و در انتظار کسی باشم

تا شال گردنش را بر روی گردم بپیچد....

از خودم می پرسم آیا تا به حال بوده ای؟؟؟؟

من تو را می شناسم ؟؟؟

اگر در پیچ خیابانی از کنارهم رد شویم

به اندازه یک سلام همدیگر را می شناسیم؟؟؟

به اندازه یک پلک زدن مرا ببین

بیش از آن که باورم شود تو فقط یک توهمی

که هر وقت باد در گندم زار می پیچد

به یادت می افتم ....

عجیب است!!!!!

تا شعاع بی نهایت شهر من

هیچ گندم زاری نیست........!!!