کودکی به من میگوید: چرا فقط با همین جمله ها دفترت را سیاه میکنی؟!

نمیتوانم به او جواب بدهم چون باز میگویم تو نیستی که آن کودک جوابش را بگیرد.

چشمهایم را میبندم اما باز آرامش از من روی برمیگرداند، دستانم را به سمت آسمان میبرم،

چرا کسی دستانم را نمیگیرد!!! چرا اینگونه میمیرم؟چرا تنها میمانم؟

و باز زمزمه میکنم:

چرا و قتی کنارم نیست بگویم من شادم.