خـــوابـــــ

دیشب خواب. باران را دیدم

تو به دنبال من می گشتی و من بی پروا زیر باران قدم میزدم.

زیر لب میخواندم:

باران که میبارد تو می آیی...

باران گل باران نیلوفر...

! هم چنان به دنبال من بودی

برایم عجیب بود! تنها در خواب به دنبال من هستی!

من از مهر باران سیراب میشدم و همچون ماهی بودم که تشنه آب بود.

وقتی به من رسیدی .. وقتی لبخند زدی و پیروزمندانه نگاهم کردی...

من از رویا بیدار شدم و تنها چیزی که به خاطرم آمد این بود که:

تا خوابتو می بینم میگم شاید وقتش رسیده...