کاش یه خار کوچو داشتم که بخاطرش نمیچیدند منو فقط یه خار کوچک
.
.
.
.
یه روز یکی دید گل رو خواست بچینه تاج سرو
تیزیه خار ها رو که دید
عقلش بهش گفت که نرو..گله به خار گفت که چرا
نمیشی از من توجدا
برو میخوام تنها باشم تو خیلی زشتی بخدا
یه صبح سرد خیلی زود
بوته ی خار اونجا نبود با همه ی عشقی که داشت
با دلی که شکسته بود.
چشمای گل یه وختی دیدکه دستی انو از شاخه چید
نگاه گل هر جا که گشت بوته ی خاری رو ندید
+ نوشته شده در ساعت توسط نگاه
|