از تو که نه
...از خودم دلگیرم
که هی این دلم تنگ می شود
...می گیرد
...هوایی می شود
از تو که نه
...از خودم گله دارم
هزارویک گله...
با این همه گله چه کنم؟!
خــــــدایا!
همه برای شکایت از هم به درگاه تو می آیند
من برای شکایت از "خــــودم" به کجا روم؟!
...
پناهی جز این نیست
...جز تو نیست
خـــــــدایا
من نه از عالم...
نه از مردم...
نه از شیطان و شیاطین
...نه از بلاها
...نه از گناه ها
و نه از هیچ چیز دیگر
که فقط از "خــــــــودم"
فقط از خودم!
به درگاهت پناه می آورم...
که اگر شری،گناهی،بلایی به من می رسد از خودم است
.
.
.
حسابی ترسناک شده ام
حسابی از خودم وحشت کرده ام
کاش هنوزم مثل بچگی ها پاک و معصوم....
کاش ترس نداشتم
از اینه در گریز نبودم
کاش...
من دلتنگم...
دلتنگ تو...
دلتنگ خودم...
دلتنگ گذشته
نه دیروز
نه سال گذشته
نه ده سال گذشته
من دلتنگ مدتها پیش از اینم
دلتنگ گذشته های ناپیدا...
دلتنگ لحظه ی قبل از آلوده شدن به وجود
دلتنگ لحظه ی عـــدم!!!
